تقدیم به دوست خوبم Kz
رو به روی رایانه ی قدیمی اش که فقط به درد تایپ میخورد و هیچ قابلیت دیگری نداشت نشسته بود ، صفحه ی "ورد" باز بود و در بالای صفحه "به نام خدا" نوشته شده بود . خط افقی مشکی رنگ در حال چشمک زدن بود. فقط نشسته بود و به خط چشمک زن نگاه میکرد ، آرنجهایش را روی میز گذاشته بود و دستان گره کرده اش را زیر چانه اش گذاشته بود و فکر میکرد اما چیزی نمی نوشت ، انگار که تردید داشت چیزی که در سرش هست را بنویسد. بعد از چند دقیقه دستانش را از زیر چانه اش برداشت و به صندلی تکیه کرد و نفسش را با آه کشیدن خالی کرد ، کشوی وسطی میزی که پشتش نشسته بود را باز کرد کمی محتویات داخل کشو را بالا و پایین کرد و بعد یک بسته ی سیگار ارزان قیمت را از کشو در آورد ، فقط یک نخ سیگار در بسته مانده بود ، برای همین با کمی مکث و تردید سیگار را از بسته خارج کرد و روی لبانش گذاشت ، سری چرخاند و دنبال فندکش گشت اما میزش آنقدر شلوغ بود که پیدا کردن شی کوچکی مانند فندک تقیبا غیر ممکن بود! روی میزش تکه روزنامه ها به فراوانی یافت میشد ، خب دیگر نزدیک دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری بودیم و جو سیاسی بر تمام مملکت حاکم شده بود اما روی میز چیزی بیشتر از روزنامه هایی که فقط مربوط به چند هفته ی گذشته بود دیده میشد! همین طور روی میز پر از دست نوشتها که به نظر میرسید داستانهای نیمه تمام یک نویسنده باشد به چشم می خورد.بعد از اینکه به خوبی میزش را گشت و چیزی پیدا نکرد با اعصاب خوردی دادی کشید و تمام کاغذها و اشیاء روی میز را روی زمین ریخت، از جایش بلند شد و به آرامی به سمت آشپزخانه رفت ، داخل آشپزخانه آنقدر شلوغ بود که گشتن دنبال کبریت یا فندک غیر ممکن بود ، تمام آشپزخانه پر بود از ظرفهای نشسته و کثیف و همین طور پر از ظرفهای یک بار مصرف که همه یشان از یک رستوران خریداری شده بود ، حتی روی اجاق گاز هم پر از ظرفهای نشسته بود و آشپزخانه طوری کثیف بود که به نظر میرسید یکی دو سال است کسی آنجا ار تمیز نکرده! به سمت اجاق گاز رفت و ظرفهای رو اجاق را کمی بالا و پایین کرد اما چیزی پیدا نکرد برای همین تصمیم گرف اجاق گاز را با استفاده از فندک خود گاز روشن کند و از آتش آن سیگارش را روشن کند اما وقتی کلید فندک گاز را فشار داد و شیر گاز را چرخاند روشن نشد ، یعنی اصلا گازی از اجاق خارج نمیشد که بخواهد روشن شود! باز هم عصبانی شد و چند تکه ظرف شکستنی که نزدیک دستش بود را برداشت و با شدت تمام به زمین کوبید به طوری که هر کدام از ظرفها به هزار و یک تکه تبدیل شدند. در همین هنگام زنگ درب به صدا در آمد، کمی جا خورد و سر جایش خشکش زد! و دوباره زنگ به صدا در آمد ، اینبار بلند داد زد
-کیه؟
اما شخص پشت درب جواب نداد! برای همین دوباره داد زد
-گفتم کیه؟!
شخص پشت درب که صدایی بچگانه داشت گفت
-من یکی از بچه های محلم...داشتیم فوتبال بازی میکردیم ، توپمون افتاد توی بالکن خانه ی شما!
برای اینکه مطمئن شود که کودک راست گفته به سمت بالکن رفت و پرده را کنار زد و از پشت شیشه نگاهی به بالکن انداخت ، کودک درست گفته بود و یک توپ در بالکن خانه اش افتاده بود ، توپ را برداشت و بدون توجه به این نکته که خانه اش در طبقه ی چهارم قرار دارد و چگونه ممکن بوده یک توپ تا این طبقه بالا بیاد به سمت درب رفت و از چشمی به بیرون نگاه کرد ، پشت درب یک کودک ده ، یازده ساله بود برای همین درب را باز کرد. اول میخواست بدون اینکه زنجیر درب را باز کند ، توپ را از لای درب به کودک بدهد اما توپ بزرگ بود و رد نمیشد ، به ناچار زنجیر درب را هم باز کرد و هنگامی که میخواست توپ را به کودک بدهد شخصی لاغر اندام و قد بلد چند متر آنورتر از درب خانه اش با صدایی بلند گفت:
-آقای افسانه؟
در همین هنگام کودک که توپش را گرفته بود با سرعت منطقه را ترک کرد
آب دهانش را قورت داد و با ترس و تعجب زیاد گفت:
-بله خودم هستم
مرد کمی تامل کرد و دوباره گفت:
-آقای نیما افسانه دیگه...درسته؟
با صدایی آرام گفت
-درسته ...نیما افسانه خودم هستم.
مرد لاغر اندام که بر دیوار تیکه کرده بود دست در جیبش کرد و بسته سیگاری گران قسمت از جیبش در آورد و به نیما نزدیک شد و در حین نزدیک شدن به نیما گفت:
-بفرمایید سیگار ماربروی اصل
و روبه روی نیما رسید. نیما هم با من و من یکی برداشت از مرد لاغر اندام تشکر کرد ، سیگار را روی لبش گذاشت و مرد لاغر اندام هم یک نخ برای خودش برداشت و بسته ی سیگار را در جیبش گذاشت ، کمی جیبهایش را گشت و یک فندک طلایی بسیار گران قیمت از جیبش در آورد ، وقتی که خواست به رسم احترام ، اول سیگار نیما را روشن کند فندک روشن نشد! آن مرد هر چقدر تلاش کرد اما فندک روشن نشد! تا اینکه گفت:
-اشکالی نداره آقای افسانه... سیگار خیلی برای سلامتی ضرر داره و مثل اینکه قسمت نیست این سیگارها رو روشن کنیم!.
نیما بیشتر از آنکه متعجب شود ترسیده بود و به نظر میرسید که انتظار یک شخص غریبه را میکشیده! با من و من گفت:
-شما.. از طرف...
مرد لاغر حرفش را قطع کرد و گفت:
-نه نه نه نه نه! اوووم یعنی بله از طرف اونی که فکرش رو میکنی اومدم ولی من آدم اون نیستم و فقط برای خودم کار میکنم... در اصل اون به من صد میلیون تومن داده تا تو رو بکشم و اگه الان تو به من صد و یک میلیون بدی من هم از جونت میگذرم!
-من توی حسابم پر پوله! الان چند سالی میشه که دارم براشون مقاله و داستان مینویسم و توی روزنامه هاشون چاپ میکنم و اونها هم توی حسابم پول واریز میکنن... اما الان دوسالی هست که پولی از حسابم برداشت نکردم.
مرد لاغر با تعجب و کنایه گفت:
-یعنی دو ساله که هیچ مخارجی نداشتی و گذاشتی تمام پولها تو حسابت بمونه؟!
-نه نه ... من فقط پولهایی که اونا بهم میدادن رو برداشت نکردم! من فقط برای اونا کار نمیکنم ... برای چند تا شرکت کار ترجمه انجام میدم.
مرد لاغر نیش خندی مرموز زد و گفت:
-فکر کنم بتونیم یه چای با هم بخوریم...البته اگه شما من رو به خونتون راه بدین.
نیما کمی سکوت کرد و به مرد لاغر اندام خیره ماند و با ترس و لرز نیشخندی تلخ زد و گفت:
-خواهش میکنم... بفرمایید
نیما به طرف آشپزخانه ی بهم ریخته اش رفت تا چای درست کن که یک تکه شیشه خرده از ظرفهایی که شکسته بود در پایش فرو رفت و نقش بر زمین شد! شیشه خرده چنان تیز و بزرگ بود که از دمپایی ابری نیما عبود کرده بود و به پایش فرو رفته بود! همین که روی زمین افتاد مرد لاغر که در خانه به زور جایی برای نشستن پیدا کرده بود از جایش برخواست و به سمت آشپزخانه رفت. آشپزخانه به صورت اپن نبود و هر اتفاقی که در آشپزخانه می افتاد از قسمت پذیرایی خانه قابل دید نبود. مرد لاغر با احتیاط اسلحه ی کمری اش را از جیب کت مندرسش در آورد و آرام آرام به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
-اتفاقی افتاد
نیما که از درد به خودش میپیچید جواب داد:
-یک تکه شیشه ی تیز از کف دمپاییم در شد رفت تو پام!
مرد لاغر دم درب آشپزخانه که رسید و بدن نقش بر زمین نیما را دید اسلحه اش را در جیبش گذاشت و به قصد کمک به سمت او رفت و زیر بازوانش را گرفت و بلندش کرد. نیما تکه شیشه ای بر داشت و خودش را به بیهوشی کامل زد تا در یک موقعیت مناسب به سمت مرد لاغر حمله کند و او را بکشد ، میدانست حتی اگر مرد لاغر پولش را هم بگیرد از جانش نمیگذرد و جانش را میگیرد برای همین با شدت تمام و با تمام قدرتش تکه شیشه را به سمت گردن مرد لاغر کشید! اما مرد لاغر سرش را عقب کشید و تکه شیشه توانست فقط یک زخم سطحی بر گردنش ایجاد سازد وقتی که این اتفاق افتاد مرد لاغر که واکنش آنی اش اسلحه کشیدن و شلیک کردن بود با ضرب گلوله نیما را کشت! سرعت اسلحه کشیدن مرد لاغر طوری بود که در یک چشم به هم زدن یک گلوله به سر نیما شلیک کرده بود. جنازه ی نیما که چشمانش تا نیمه باز بود بر کف آشپزخانه افتاده بود و کف آشپزخانه را تماما خون گرفته بود و یک اسلحه هم در دست راست نیما بود ولی از مرد لاغر خبری نبود. سکوتی مرگ بار آنجا را فرا گرفته بود و صدای آژیر پلیس که در حال نزدیک شدن به منطقه بود می آمد. بعد از چند روز بررسی بر علت کشته شدن نیما افسانه نویسنده و مقاله نویس مشهور ایرانی که اغلب آثارش به زبانهای زنده ی دنیا ترجمه شده بودند به این نتیجه رسیدند که وی خودکشی کرده زیرا همسایه ها هیچ کسی را بعد از صدای شلیک ندیده بودند که از خانه ی نیما افسانه خارج شود و گزارشات پزشکی قانونی حاکی از این بود که در خون نیما افسانه مقدار زیادی مواد روانگردان وجود داشته و تشخیص داده بودند که گلوله از فاصله ی نزدیک شلیک شده بوده. همین طور در بسیاری از نشریات و مجلات نوشتند که نیما افسانه پس از مصرف زیاد مواد روانگردان در توهم خودش را کشته! در بعضی از مجلات و نشریات دیگر مینوشتند که نیما افسانه به خاطر از دست دادن همسر و فرزندش در تصادف دچار افسردگی شده بوده و برای همین خودش را کشته و این طور شد که جامعه ی ادبی قبول کرد که نیما افسانه خودکشی کرده است. اما یک نفر این قضیه را قبول نداشت ، سروان علی کیان که مردی سی و چند ساله بود و مسئول رسیدگی به پرونده ی قتل نیما افسانه بود ، او بارها بیش از دو هفته بر روی این پرونده کار کرد ولی هیچ گاه نتوانست قبول کند که نیما افسانه خودش را کشته و برای اثبات حرفش دو دلیل مطرح کرد اول اینکه شخصی که میخواهد با اسلحه خود کشی کند اگر با انگشت سبابه بخواهد شلیک کند به شقیقه اش کلیک میکند و اگر بخواهد به وسط پیشانی اش شلیک کند از انگشت شصتش استفاده میکند اما با اینکه تیر به وسط پیشانی نیما شلیک شده بود اما اسلحه طوری در دستانش قفل شده بود که انگار از انگشت سبابه اش شلیک شده است و دوم اینکه با بررسی نوشته های نیما متوجه شد که وی چپ دست بوده ولی اسلحه در دست راستش بوده و این بعید است که یک شخص چپ دست با دست راستش خودکشی کند. با این اوصاف دلایل کافی نبودند و علی کیان نمیتوانست هیچ چیزی را ثابت کند. در محل جنایت هیچ اثر انگشت مشکوکی یافت نکردند ، هیچ کدام از همسایه ها کسی را ندیده بودند که به خانه ی نیما وارد شود و حتی بعد از صدای شلیک کسی را ندیده بودند که از خانه ی وی خارج شده باشد. اما سروان کیان دست بردار نبود و مطمئن بود که نیما به قتل رسیده است زیرا جو آن خانه طوری بود که حتی دیوارها هم شهادت میدادند که نیما به قتل رسیده است اما هیچ دلیلی حاکی بر این قضیه وجود نداشت به غیر آن دو دلیل. دیگر وقت تحقیق در مورد نیما افسانه تمام شده بود اما علی کیان نتوانسته بود حرفش را ثابت کند ، مقامات بالا منتظر گزارش رسمی علی کیان بودند زیرا هر چه میگذشت بر شایعات روزنامه ها و مجلات افزوده میشد و مقامات می خواستند جلوی این شایعات را بگیرند به خاطر این فشار ها از طرف مقامات ، علی کیان مجبور شد بر خلاف میلش گزارشی مبنی بر خودکشی نیما بنویسد و به صورت رسمی به مقاماتش تحویل دهد. وی علاوه بر مستندات دو دلیلی که احتمال خودکشی بودن ماجرای نیما را کاهش میداد را هم در گزارش رسمی قید کرد که البته حذف شد! علی کیان دیگر کاری نمیتوانست بکند و اگر میخواست با مقاماتش مخالفت کند حتما از کار بی کار میشد ، برای همین سعی کرد باور کند که نیما خودکشی کرده.
چند روز بعد از بسته شدن پرونده ی نیما ، علی کیان یک بسته ی بی نام و نشان دریافت کرد که در آن بسته یک سی دی و یک تکه کاغذ بود و روی کاغذ نوشته شده بود:حقیقت قتل نیما چیزی بیشت از خودکشی است! علی سی دی را داخل دستگاه گذاشت و به چیز باورنکردنی ای برخورد کرد ، او گزارش هایی از پزشکی قانونی را دید که مهر رسمی هم داشت و در مورد کشته شدن نیما چیزهایی به غیر از گزارشات پرونده اصلی نوشته بود! در آن گزارش نوشته شده بود که اسلحه حداقل با فاصله ی یک متر به نیما شلیک شده! در آن گزارش نیز آمده بود به غیر از خون نیما نوع دیگری خون در محل یافت شده که تازه بوده و معلوم میکرده شخصی که نیما را کشته قبل از ارتکاب قتل مورد هجوم نیما قرار گرفته بوده و زخمی شده بوده. علی که با دیدن این گزارش خیلی متعجب بود با خودش گفت:
- باید این گزارش را به رئیسم نشان دهم!... اما نه این گزارش چیزی را نمیتواند ثابت کند ، احتمالا اگر هم بخواهم خودم را درگیر این مساله کنم دوباره مشکل ساز میشود.
برای همین صفحه ی گزارش که یک فایل پی دی اف بود را بست ، وقتی که میخواست رایانه اش را خاموش کند متوجه شد در آن سی دی فایل دیگری هم وجود داشت که بازش نکرده بود ، برای همین دوباره از قسمت "مای کامپیوتر" سی دی را باز کرد و فایل دوم ، که آن هم یک فایل "پی دی اف" بود را باز کرد ، یک نامه بود و توسط فرستنده ی سی دی نوشته شده بود ، در نامه نوشته شده بود اگر میخواهی حقیقت را بفهمی از بررسی پرونده ی نیما دست برندار ، همین طور در نامه نوشته شده بود : اگر میخواهی راحت تر به اصل ماجرا پی ببری من کمکت میکنم اما از من نخواه که خودم را معرفی کنم ، من با بررسی "دی ان ای" خون پیدا شده که غیر از خون نیما بود توانستم صاحب خون را پیدا کنم ، یک مظنون قدیمی است ، هیچگاه دزدی نکرده ، هیچگاه کلاه برداری نکرده ،فقط دو بار به خاطر مظنون بودن به قتل دستیگر شده که به خاطر نبود مدرک کافی و داشتن وکیل های مجرب آزاد شده ولی همیشه تحت مراقبت بوده و اینکه توانسته یک نفر دیگر را بکشد جای سوال است! اسمش داریوش احمدی هست و در یک ویلا در یکی از روستاهای اطراف کرج زندگی میکند ، نام روستا آتشگاه است و محل دقیق ویلای داریوش کنار یک رستوران سنتی در میدان اصلی روستا است و پلاک خانه اش هم بیست و سه است. علی که نمیدانست چه کار کند و تعجبش هم چند برابر شده بود با حالتی خاص از جایش بلد شد و به سمت آشپزخانه رفت ، خانه اش کوچک بود و سر و صدایی هم وجود نداشت در اتاق خودش یک تخت دو نفر وجود داشت ولی جو خانه طوری بود که هر کسی میتوانست بفهمد هیچ زنی در این خانه زندگی نمیکند ، در کنار تخت دونفره یک قاب عکس بود که عکسی دو نفره در قاب بود ، یکی خود علی بود و دیگری یک زن که جای صورتش خالی بود ، البته معمولا مردم این کار ار میکنند تا اوج نفرت خود را از یک نفر نشان دهند و اگر نه این کار زیاد با عقل جور در نمی آید ، زیرا میتواند آن عکس را از قاب عکس بر دارد و یک عکس تکی از خودش در قاب بگذارد. علی زیر کتری را روشن کرد و پشت میز ناهارخوری که در وسط آشپزخانه بود ، نشست ، میز با اینکه کوچک بود اما بیشتر فضای آشپزخانه را اشغال کرده بود. علی آرنجهایش را روی میز گذاشت و دستی هایش را در موهایش فرو برد ، به طوری که صورتش رو به میز بود و حالتی تعظیم به وجود آمده بود. علی چشمهایش را بست و فکر کرد ، به اینکه چه کار باید بکند ، به اینکه آن شخص که بوده و چه هدفی از ارسال این نامه داشته ، آن گزارش داخل سی دی چیست؟ آیا گزارش واقعی است یا جعلی؟! چرا آن شخص را به من معرفی کرده؟! چرا خودش بررسی نمیکند؟ حتما از چیزی میترسد! ، آن قدر در فکر فرو رفته بود که متوجه غل غل کتری نشد ، کتری هم آنقدر غل غل کرد تا آبش تمام شد.
فردای آن شب عجیب، علی بی هدف از خانه خارج شد ، معمولا برای رفتن به محل کارش از اتومبیلش استفاده نمیکرد اما آن روز با اتومبیلش خانه را ترک کرد. خودش هم میدانست احتمال دارد هر جایی برود جز محل کارش ، بدون هیچ مقصدی در خیابانهای شلوغ تهران پرسه میزد تا اینکه متوجه شد بی هیچ قصد و نیتی در حال رفتن به سمت کرج است! خودش میدانست که دنبال داریوش احمدی نیست و برای همین برایش مهم نبود که آدرس سکونتش در کرج را با خودش نیاورده ولی اگر هم احیانا کنجکاوی اش باعث میشد تا بخواهد داریوش را ببیند ، خیالش راحت بود که آدرسش را در حافظه اش حفظ کرده بود! (کرج- روستای آتشگاه-میدان اصلی روستا- پلاک بیست و سه!) برای همین با خیال راحت به راهش ادامه داد تا به کرج رسید ، در ابتدای شهر کرج بود که به فکرش رسید به شمال برود ، مشغله ی ذهنی اش در چند ماه گذشته خیلی زیاد شده بود و دوست داشت که به یک سفر چند روزه و خارج از تهران برود ، خب البته چند سالی میشد که خودش را وقف شغلش کرده بود و هیچ تفریحی جز بررسی صحنه های جنایت و قتل نداشت ، علی پلیس فوق العاده ای نبود و مثل همه ی پلیسهای معمولی دیگر از هر چند پرونده ای که به او واگذار میشد، در یکی شکست میخورد! به هر حال شغلش را دوست داشت و شاید به خاطر شغلش از همسرش جدا شده بود! در جاده ی کرج-چالوس بود و به هیچ چیز جز زیبایی هایی که میدید فکر نمیکرد ، از هر لحاظی خیالش راحت بود چون پول کافی در حسابش بود و آنقدر مرخصی از اداره اش طلبکار بود که به هیچ وجه نگران شغلش نبود ، در پژویش نشسته بود و به طرف چالوس رانندگی میکرد که ناگهان یک نگرانی گنگ در وجودش به وجود آمد! یک نگرانی که نمیدانست از کجاست و برای چیست! هر چقدر فکر کرد به ذهنش چیزی نرسید. آخرین بار قبل از خارج شدن از خانه اش دغدغه ی فکری اش چه بوده؟! آنقدر روحش را آزاد کرده بود و بی خیال مسائل روزمره اش شده بود که یادش نبود حتی دغدغه ی فکری اش در شب گذشته چه بوده! آنقدر به ذهنش فشار آورد که قبل از رسیدن به تونل کندوان مجبور شد اتومبیلش را کنار بزند و فقط فکر کند ، فکر کند که چرا نگران است! خیلی عجیب بود ، واقعا انگار آلزایمر گرفته بود و حتی یادش نبود که در اتوبان تهران-کرج به چی فکر میکرده که الان به اینجا آمده! نمیدانست چرا تصمیم گرفته به شمال برود و اکنون چرا در جاده ی کرج-چالوس است؟! برای همین سردرگمی ها بود که به طرف کرج دور زد و در تمام راه فکر کرد ، حتی چند باری نزدیک بود تصادف کند ، از یک انسان مست هم گیج تر بود! تا اینکه به کرج رسید ، هنوز هم چیزی در وجودش ناراحتش میکرد و نمی گذاشت راحت باشد ، در آن لحظه بود که به یاد همسرش افتاد ، یادش افتاد که چه روزهای زیبایی به همراه همسرش ریحانه داشته ، روزهایی که هیچ گاه بر نخواهند گشت ، می دانست که فقط در یک صورت میتواند دوباره با ریحانه زندگی کند و آن هم این بود که از شغلش استعفا دهد! علی دیوانه وار ریحانه را دوست داشت اما ریحانه به خاطر خاطره ی بدی که از کودکی اش در مورد پلیسها در ذهنش بود نمیتوانست با یک پلیس زندگی کند ، پدر ریحانه یک پلیس بود که در یک درگیری کشته شده بود و به خاطر همین ریحانه میترسید تا آن خاطره ی تلخ در مورد شوهرش هم اتفاق بیفتد! علی تمام وسایلی که او را یاد ریحانه می انداخت را دور ریخته بود و حتی عکسهای ریحانه را یا پاره کرده بود و یا قسمت صورتش را در آورده بود ، با اینکه هنوز به طور رسمی از هم دیگر طلاق نگرفته بودند. شاید چیزهایی که مطعلق به ریحانه بود علی را اذیت میکرد و نمیگذاشت به راحتی به کارهایش برسد و برای همین بود که تمام چیزهایی که او را به یاد ریحانه می انداخت را سوزانده بود! علی به شدت در گذشته با همسرش فرو رفته بود که ناگهان متوجه شد یک کامیون ، به سرعت در حال نزدیک شدن به سمتش است ، فرمان را چرخاند و به قسمت حاشیه ی جاده منحرف شد ، سرعتش آنقدر زیاد بود که وقتی به تپه ی کوچکی از خاک در کنار جاده برخورد کرد ، به طور کامل اتومبیلش از زمین جدا شد و وقتی به زمین رسید آنقدر این طرف و آنطرف شد که چپ کرد. شدت تصادف خیلی بالا بود اما خدا را شکر اتفاق خاصی برای علی رخ نداده بود ، خودش را با زحمت بسیار از اتومبیل چپ شده بیرون کشید ، چند زخم سطحی روی صورتش بود و چهارتا از انگشتان دست راستش هم "در" رفته بودند! به خاطر آموزشهایی که در دانشکده ی افسری دیده بود راحت توانست انگشتانش را خودش جا بیندازد اما آنقدر دردش زیاد بود که از حال رفت! وقتی چشمانش را باز کرد متوجه شد در یک بیمارستان است ، یادش بود که تصادف کرده و همین طور یادش بود که انگشتان دست راستش به شدت آسیب دیده بودند اما هرچه قدر فکر کرد یادش نیامد که چگونه به این بیمارستان آمده.
بعد از بیست و چهار ساعت از بیمارستان مرخص شد ، البته از پرستار بخش پرسید که چه کسانی به بیمارستان آوردنش و پرستار هم گفته بود عده ای از مردم اتومبیل چپ شده را دیده بودند و به کمک آمده بودند. علی بلافاصله بعد از مرخصی اش یک تاکسی گرفت و از بیمارستانی که در کرج بود به سمت تهران و خانه اش رفت ، در اتومبیل فقط و فقط فکر میکرد ، حالا دیگر همه چیز یادش آمده بود و بیشتر به عجیب بودن قضیه فکر میکرد ، یکبار دیگر تمام ماجراهایی که برایش اتفاق افتاده بود را در ذهنش مرور کرد: خب من مامور بررسی قتل نیما بودم ، تمام شواهد حاکی بر خودکشی وی بود ، اما من این را باور نمیکردم. برای بررسی بیشتر چند روز از مقامات وقت گرفتم ، اما مدرکی پیدا نکردم که ثابت کند نیما به قتل رسیده برای همین به اجبار گزارشی بر خلاف میلم نوشتم و به رییسم دادم. تا اینکه آن نامه برایم آمد ، هنوز هم نمیدانم نامه را چه کسی فرستاده ولی میدانم کسی بوده که با من هم عقیده بوده و فقط چیزی از من بیشتر میدانسته و آن هم وجود خون شخصی به نام داریوش احمدی در صحنه ی قتل بوده.
دوباره دلگرم شد و خواست که ماجرا را بررسی کند ، قصد کرد به سمت روستای آتشگاه برود ولی در راه تهران بود والبته دستش هم گچ گرفته شده بود و احتیاج به چند روز استراحت داشت ، برای همین به خانه اش رفت. وقتی بعد از دو ساعت به خانه اش رسید و کرایه ی تاکسی را حساب کرد و به خاطر خراب بودن آسانسور سه طبقه را بالا رفت و به پشت درب خانه اش رسید حس بسیار عجیبی داشت! با دست چپش کلید را از جیب سمت راست کتش در آورد و درب را باز کرد ، چیزی دید که هم ترسید و هم بسیار تعجب کرد ، شبیه یک دزدی معمولی نبود ، تمام خانه به هم ریخته بود به طوری که انگار شخصی یا اشخاصی دنبال چیزی در خانه اش میگشته اند! حس پلیسی اش میگفت که قاعدتاً دزدی نبوده. علی با پرونده های دزدی زیادی سر وکار داشت و کاملا برایش واضح بود که این بهم ریختگی کار دزد نبود. وارد خانه شد و قبل از اینکه هر کاری بکند دستکش بر دست کرد و شروع به بررسی وسایل خانه اش کرد ، اول خواست به همکارانش در اداره ی پلیس زنگ بزند تا به کمکش بیایند اما پشیمان شد ، چون حوصله ی توضیح در مورد آسیب دیدگی های دست و صورتش را نداشت. به تنهایی بررسی کرد تا اینکه متوجه شد تمام وسایل ارزمشمند موجود در خانه اش دزدیده نشده اند! بیشتر که جست و جو کرد به چیز بسیار عجیبی برخورد! پاکت نامه ای که برایش آمده بود در خانه نبود و احتمالا به وسیله ی اشخاصی که خانه اش را زیر و رو کرده بودند ، دزدیده شده بود! همه چیز برایش روشن شد ، عده ای میخواستند که واقعیت قتل نیما فاش شود و عده ای دیگر خلاف این را میخواستند! هرچه بود دو طرف در اداره ی پلیس و حتی دستگاه های دولتی نفوذ زیادی داشتند! زیرا عده ای که نمیخواستند واقعیت فاش شود به راحتی توانسته بودند قضیه را تمام کنند و عده ای که علاقه مند به فاش شدن واقعیت بودند مستنداتی در اختیار داشتند که فقط در دستگاه های دولتی نگاه داشته میشدند!
علی کمی تامل کرد و دستی بر چانه اش کشید و با خودش گفت: تمام اینها فرضیه است و شاید واقعیت نداشته باشد اما مهم این است که من میخواهم واقعیت را بدانم و اگر بخواهم اعلام حمایت کنم ، گروه علاقه مند به فاش شدن واقعیت را انتخاب میکنم. وبا صدایی بلند تکرار کرد:اگر بخوهم اعلام حمایت کنم ، گروه علاقه مند به فاش شدن واقعیت را انتخاب میکنم ، و نیشخندی مصنوعی زد ، از آن نیشخند هایی که آمادگی شخصی را برای کاری دوچندان میکند! سپس قسمتی از اتاق پذیرایی را تمیز کرد و همانجا دراز کشید... آنقدرفکر کرد تا خوابش برد. وقتی بیدار شد ، نیمه شب بود ، یادش آمد که نزدیک غروب خوابش برده بوده واکنون بیدار شده ، علی شب را خیلی دوست داشت ، شاید چون آرامش خانه اش دوچندان میشد و حتی از بیرون هم صدایی به خانه اش نمی آمد تا اذیتش کند! به داریوش احمدی فکر کرد ، به اینکه تا چند ساعت دیگر باید به محل زندگی اش برود و از صحت اطلاعات درون سی دی مطمئن شود. اولین دغدغه ای که برایش پیش آمد این بود که دیگر وسیله ی نقلیه ای نداشت و شاید مجبور میشد با آژانس تا کرج برود ولی یک کمی برایش سخت میشد برای همین به فکر این افتاد که ماشین یکی از دوستانش را قرض بگیرد و چه کسی بهتر و نزدیک تر از پویا کلهری؟! کسی که از دوران بچگی با هم بزرگ شده بودند و حتی در مدرسه ی پلیس هم باهم درس خوانده بودند! اما پویا رئیس کلانتری یکی از مناطق شهریار شده بود و علی کارآگاه اداره ی آگاهی! چند ساعت بعد علی تمام وسایل مورد نیازش از جمله اسلحه اش را برداشت و یک تاکسی خبر کرد. چند دقیقه ای دم درب منزلش ایستاد و منتظر تاکسی شد ، تا اینکه تاکسی آمد و سوار شد. راننده تاکسی به طور عجیبی چهره اش آشنا بود! وعلی تا چند دقیقه فقط به اینکه کجا راننده تاکسی را دیده فکر میکرد که ناگهان متوجه شد راننده تاکسی در حال صحبت کردن با اوست، دقت که کرد متوجه شد راننده تاکسی به او میگوید: کجا برم آقا؟! علی جواب داد شهریار...
پ.ن:اگر با استقبال مواجه شود ٬ ادامه اش میدهم!
به نام خدا
چند خطی به...
سلام ٬ امیدوارم خوب باشی ٬ امیدوارم لذت کافی را از رنجانیدن من برده باشی ! هرچند تو هرچه من را عذاب دهی برای من شیرین است اما برای تو چه؟! من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو عرش کبریایی خود نداری... هر وقت به یادت می افتم زندگی ام معنا پیدا میکند و امید در من زنده میشود اما آن هنگام که به یادت نیستم چرا صدایم نمیزنی؟ خودت خوب میدانی که اگر تو را از یاد ببرم چه بلاهایی بر سرم می آید اما صدایم نمیکنی و آن بلاها...!
من همان کسی هستم که به خاطر تو با همه کس جنگیده ام ! من همان کسی هستم که تو را با تمام وجودم قبول دارم ٬ عاشق تو هستم ٬ دیوانه ات هستم اما هرچه گفته ای را فراموش کرده ام! ای زیباترین زیبایی ها صدایم کن! دستم را بگیر تا در سیاهی های زندگی ام گم نشوم.
ای پروردگار من...

به نام خدا
تنهایی بدترین دردی است که به سراغ آدم می آید!
شب شده و من در خانه تنهایم ٬ حوصله ی روشن کردن هیچ کدام از چراغ های خانه را ندارم ٬ در اتاقم و پشت میزم نشسته ام و تنها چیزهایی که به زحمت میتوانم ببینم پوچی هست! یک شمع روشن میکنم و بر روی میز میگذارم ٬ تا حدودی اوضاع برایم روشن میشود! در کادر دید من یک تیغ وجود دارد و یک لیوان آب ٬ آب را یکسره و بدونه وقفه میخورم و لیوان را با ضرب روی میز میگذارم ٬ طوری که قسمتی از لیوان ترک بر میدارد! فکر میکنم و به تیغی که بر روی میز هست نگاه میکنم ٬ وقتی که نور شمع را منعکس میکند منظره ی زیبایی درست میشود ٬ امید در وجود من شعله ور میشود که هنوز هم زیبایی وجود دارد اما بلافاصله بعد از کمی فکر کردن دوباره نا امید میشوم و سیاهی وجود مرا فرا میگیرد! نمیدانم چرا هنوز زنده ام ٬ تیغ را با دست راستم بر میدارم و روی رگ دست چپم می گذارم...!
امین...امین جان...مامان حالت خوبه؟!!!
هنوز زنده ام ٬ نمرده ام ٬ وقتی به چهره ی پدر و مادرم نگاه میکنم عصبانیت و اضطراب را به خوبی حس میکنم ٬ اگر روی تخت بیمارستان نبودم و حالم بد نبود پدرم من را کتک میزد! دیگر بزرگ شده ام این چه رفتاری است با من؟!!!
چند ماه میگذرد و حال من خوب شده است چند تن از اهل فامیل که متوجه خودکشی شده اند من را سرزنش میکنند ٬ پسر عمه ام میگوید: زیاد کتابهای صادق را خوانده ام! ولی من هیچ یک از کتابهای او را نخوانده ام.
خواب میبینم...خواب میبینم که روی زمین دراز کشیده ام و تمام وجود مرا آتش فرا گرفته است ٬ یک صدای مبهم مدام میگوید: تو مرده ای ٬ مرگ این چنین است. میخواه دستهایم را تکان دهم ٬ اما نمی توانم! هیچ کدام از اعضای بدنم تکان نمیخورند من ترسیده ام ٬ یعنی واقعاً مرگ به سراغم آمده؟ از خواب بلند میشوم و خدا را به خاطر خیالی بودن این واقعه شکر میکنم. پارچ آب و یک لیوان در کنار من است ٬ دهانم هم خشک شده است پارچ را بر میدارم و لیوان را پر میکنم ٬ آب را یکسره سر میکشم ولی این بار دقت میکنم که لیوان را با آرامی روی میز بگذارم تا ترک نخورد!
آسانسور خراب است! سه طبقه را با پای پیاده بالا می آیم وقتی که به طرف درب خانه در حال حرکت هستم سرم گیج می رود و روی نرده های محافظ می افتم ٬ گیج گیج هستم و هیچی نمیفهمم! ناگهان وزنم به آن طرف نرده سنگینی میکند و من به پایین می افتم! در بین راه سر گیجه ام خوب میشود و تمام زندگی ام از جلوی چشمانم عبور میکند! صدایی میگوید: خوابی که دیده ای هشداری بود برای چنین روزی!!! میفهمم که میمیرم و دیگر کارم تمام است ٬ وقتی که روی زمین میفتم همه چیز سیاه میشود همانند روزی که قسط خودکشی داشتم.



