به نام خدا
نمی دانم چه بگویم! در پوست خود نمیگنجم! این پست کاملتر میشود!
الی درایور هنوز زنده است!

اولین فیلمی که از تارانتینو دیدم "بیل را بکش1" بود ٬ فکر میکنم سال ۲۰۰۵ بود ٬ یک نسخه ی دوبله شده و البته با سانسور بسیار زیاد! همان موقع بود که عاشق فیلم شدم و همیشه به عنوان یک شاهکار از این فیلم یاد میکردم! آن موقع زیاد به فکر دانستنیهای پشت صحنه ی سینما نبودم و به همین دلیل دنبال کارگردان فیلم نرفتم! البته راستش را بخواهید آنقدر از فیلم خوشم آمده بود که در تیتراژ فیلم به دنبال اسم کارگردان گشتم ولی به دلیل اینکه تلفظ اسمش کاری مشکل بود تصمیم گرفتم بی خیال اسم کارگردان شوم!![]()
دومین فیلمی که از تارانتینو دیدم فیلم "سگهای انباری" بود که زیاد خوشم نیامد و تا نصفه بیشتر ندیدمش! این موضوع برای همان موقعی است که زیاد به اصل سینما اهمیت نمیدادم! البته من از همان بچگی عاشق فیلم بودم اما تا همین سه ٬ چهار سال پیش (یعنی سن چهارده پانزده سالگی ام) زیاد به دنبال اینکه کارگردان فیلم چه کسی است و تاریخ ساختش کی هست و اینجور چیزها نبودم.
تا اینکه دو سال پیش(کمی قبلتر از احداث این وبلاگ) موفق شدم "بیل را بکش1" و "بیل را بکش2" آن هم از نوع اصل و بدون سانسورش را به دست بیاورم و بار دیگر عاشق تارانتینو بشوم. همانجا بود که تصمیم گرفتم فیلم "سگهای انباری" را هم به طور کامل ببینم و البته به این نتیجه رسیدم که آن فیلم هم اگر یک شاهکار نباشد فیلمیست بسیار زیبا که ندیدنش اشتباهیست غیر قابل بخشش برای خودم!
حالا هجده ساله ام و از آشنایی ام با تارانتینو پنج سالی میگذرد. بیشتر فیلمهایش به جز "جکی براون" را دیده ام و لذت برده ام(حتی فیلمهایی که به عنوان کارگردان میهمان بوده را هم دیدم).
اصل مطلب اینکه درست است کارگردانهای بسیار خوبی در تاریخ سینما بوده اند و اکنون هم هستند که تارانتینو پیششان هیچ است اما راستش را بخواهید از کسانی که برای افه و روشنفکر نشان دادن خودشان میگویند تارانتینو هیچ چیز از سینما نمی فهمد حالم به هم میخورد!
یکی از راه های "فهمیدن" ٬ شناخت "نفهمیدن" است پس کسی که میگوید تارانتینو "نفهم" است ٬ خودش "نفهمتر" از عالم و آدم است زیرا "نفهمیدن" را نشناخته!
با این جمله خیلی حال کردیم : هر فیلمی که میبینم یک چیز زیبا از آن میدزدم.
"کوئینتین تارانتینو"
Happy Birthday
چند روزی است فیلم "کشتی گیر" به شدت من را گرفته و نمیتوانم از حال و هوای فیلم خارج شوم. تا چند دقیقه ی اول فیلم به خود میگفتم این فیلم را هر کارگردان معمولی ای هم میتوانست بسازد و برایم تعجب بود که چرا "دارن آرنوفسکی" این فیلم را ساخته! وقتی که فیلم تمام شد متوجه شدم شاید هر کس دیگر به غیر از "دارن آرنوفسکی" این فیلم را میساخت ٬ فیلم به این موفقیت نمیرسید.
این فیلم ٬ فیلمی معناگرا بود که البته با فیلمهای معناگرای کشور عزیزمان ۱۸۰ درجه ای فرق داشت.
فیلم معناگرای ایرانی: فیلم آنقدر کسل کننده است که اگر شبی بی خواب شوی میتوانی از این فیلم(معناگرای ایرانی) به عنوان داروی خواب آور استفاده کنی. البته اگر فیلم را تا آخر ببینی فیلم دارای معنای خوبی است البته اگر بتوانی تا آخر ببینی.
فیلم معناگرای غیر ایرانی:معمولاً کمی زمان لازم است تا در سرازیری فیلم بیفتی ٬ آنوقت فیلم آنقدر جذاب میشود که از تمام شدنش ناراحت میشوی. البته فیلمهای معناگرای جدید غیر ایرانی که به دست کارگردانان جوان ساخته میشود ٬ از همان ابتدا شما را در سرازیری فیلم می اندازد. فیلم را که تا آخر میبینی متوجه معنای زیبای فیلم میشوی و همچنین لذت کافی را از دیدن فیلم میبری.
الان که در حال نوشتن این قسمت از پست هستم ٬ چهار دقیقه از اولین روز دهمین ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت گذشته است. نوزده روز پیش فراموش کردم از سردار جنگل ٬ میرزا کوچک خان جنگلی مطلبی بنویسم و سالروز شهادتش را تسلیت بگویم.
نمی دانم چرا اینقدر میرزا کوچک خان جنگلی را دوست دارم. خاک بر سر این سینمای ما که هنوز نتوانسته یک فیلم درست و حسابی در مورد این شخص بزرگوار بسازد.

پ.ن:از داستان "گیله مرد" بزرگ علوی خیلی خوشم می آید ٬ اگر عمری باقی باشد و توانایی کار را داشته باشم ٬ فیلمی از این داستان کوتاه اقتباس میکنم.
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری





